تعزیه خانه کرمان: تالار گفتمان

MySite.com :: نمايش موضوعات - اشعار تخریب بارگاه ایمه بقیع

اشعار تخریب بارگاه ایمه بقیع

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   MySite.com صفحه اول انجمن -> کافه شعر آیینی

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

asad
کاربر جدید
کاربر جدید

وضعيت: آفلاين
22 آبان ماه ، 1395
تعداد ارسالها: 196
امتياز: 153528
تشکر کرده: 1
تشکر شده 0 بار در 0 پست


ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 30 فروردين ماه ، 1397 20:06:14    موضوع مطلب: اشعار تخریب بارگاه ایمه بقیع پاسخ همراه با اعلان

بس كه پنهان گشته گل در زیر دامان بقیع
بوى گل می آید از چاك گریبان بقیع

مرغ شب در سوگ گل‎هایی ‏كه بر این خاك ‏ریخت
از سر شب تا سحر، باشد غزل‎خوان بقیع

ناله ‏هاى حضرت زهرا هنوز آید به گوش
از فضاى حسرت آلودِ غم افشان بقیع

گوش ده تا گریه‎ی زار على را بشنوى
نیمه شب‎ها از دل خونین و حیران بقیع

این حریم عشق دارد عقده‏ ها پنهان به دل
شعله‏ ها سر می ‏كشد از جان سوزان بقیع

از دل هر ذرّه بینى جلوه ‏گر صد آفتاب
گر شكافى ذرّه ذرّه خاكِ رخشان بقیع

هر گل اینجا دارد از خون جگر نقش و نگار
وه چه خوش رنگ است گلهاى گلستان بقیع

بسته ‏ام پیمان الفت با مزار عاشقان
خورده عمق جان من پیوند با جان بقیع

اى ولىّ حق، تسلاّ بخشِ دل‎هاى حزین
خیز و سامان ده به گلزار پریشان بقیع

سینه این خاكِ گلگون، هست مالامالِ درد
كوش اى غمخوار رنجوران به درمان بقیع

اى جهان آباد كن، برخیز و مهر و داد كن
باز كن آباد از نو، كوى ویران بقیع

چون ببیند هر غروبش مات و خاموش و غریب
سیلِ خون ریزد «شفق» از دل به دامان بقیع
محمدجواد غفورزاده



آید آنروز که آییم به ایوان طلات
با چراغ و علم و پرچم و گلدان طلات

چارده صحن بسازیم برای حرمت
چارده باب شود باز به دالان طلات

اسم هر باب بنام یکی از معصومین
زینت سر در هر باب به عنوان طلات

وسط صحن که افتد حرم پیغمبر
دور تا دور بسازیم شبستان طلات

صوت منصور شود نذر کمیل سحرت
چارده صحن کند پخش ز رضوان طلات

سی شب ماه مبارک حرمت می چسبد
هر سحر روضه یاس است و گلستان طلات

تازه آنجاست که ما روضه مادر داریم
پشت هر در سخن از غنچه پرپر داریم
محمود ژولیده



حرف دارم برای تک تک تان
حرفی از اوج مرثیه به خصوص
ولی اول بیا سری بزنیم
به حریم قشنگ شمس شموس

چقدر صحن های تو در تو
چقدر حجره و رواق اینجاست
همه جا غرق بارش نور است
چقدر خوشه چلچراغ اینجاست

کار خورشید میکند اینجا
گنبدی که شد از طلا زرین
عهده دار غبار روبی شد
از دو گلدسته جبرئیل امین

هفته ای هفت مرتبه زایر
خواهد آمد برای پابوسی
ظهر از سوی بست پایین و
نیمه شب از ورودی طوسی

طعم انگور دارد این بقعه
از دو صد باغ سرتر است آری
بوسه بر این ضریح عطراگین
روز و شب مستی اور است آری

باز مثل همیشه بند آمد
با تماشای این ضریح ، زبان
در طواف حرم به چششم خورد
طرح نقش و نگار فرشچیان

به فراز مناره ها بالاست
با طلوعی اگر اذان غمش
دم مغرب دوباره غوغاییست
در نماز جماعت حرمش

بَه ، چه مهمان سرای رنگینی
در صف انتظار پیر و جوان
میبرد هوش از سرت بوی
قرمه سبزی و قیمه بادمجان

سنگ فرش حرم شهادت داد
میرسد تا فرشته از هر سو
ذره ای گرد و خاک اگر باشد
با مژه میزند فقط جارو

نه یکی نه دو تا بیا و ببین
صحن در صحن شد شفا آباد
قدس و رضوان و جامع رضوی
کوثر و انقلاب و گوهرشاد

تا حوالی گنبدش بروی
مینشیند به شانه ات پرها
نیمه شب ها به گوش می آید
بق بقو بق بقوی کفترها

از بزرگان شهر دیدم که
طالب کفش داری اش شده اند
و به تن کرده جامه ی خدمت
خادم افتخاری اش شده اند

خودمانیم بارگاه کسی
این چنین جلوتی ندیده به خود
حاضرم باز هم قسم بخورم
این حرم خلوتی ندیده به خود

بگذرم حال هشتم شوّال
آمد از راه و باز غم دارم
در مراثی ما چه سرّی هست؟
من به دنبال کشف اسرارم

با خودت فکرکن کمی حالا
بده پاسخ به این سوال عجیب
که چرا هرکه آمد اینجا گفت :
السلام علیک امام غریب

به گمانم غریب آقایی ست
که ندارد برای خود حرمی
یا که حتی کنار تربت او
نگذارند لا اقل علمی

حرمی را سراغ دارم که
قبله گاه تمام افلاک است
ولی افسوس ساليان دراز
چشم تا کار میکند خاک است

به گمانم که این بهشت خدا
محرم کوچه های باریک است
نه چراغی نه شمع و فانوسی
مثل شبهای تار ، تاریک است

تاکه قدری مشایعت بکند
در حرم دست مهربانی نیست
پشت دیوار می نشینی و
به سرت هیچ سایبانی نیست

من نه تنها شنیده ام دیدم
به همه زائران خبر بدهید
غربت این است در کنار بقیع
حق ندارید ناله سر بدهید

جای عطر گلاب قمصر و عود
بوی انواع کینه می اید
نگرانم از این جهت آخر
چه به روز مدینه می اید

نه بساطی برای لطمه زنی
نه دوخط روضه در شب آخر
نه وداعی به رسم سینه زنان
نه دو رکعت نماز بالا سر

چه کنم سوت و کور مانده بقیع
بی سبب نیست سینه غم بار است
به گمانم ز رونق افتاده
آه ...چشم انتظار زوار است
علی رضا خاکساری


مینویسم کمی از لحنِ گرفتارِ بقیع
کمی از حالِ خودم ، ساحتِ خونبارِ بقیع
زائری خسته و سَرگشته و بیمارِ بقیع
میگذارد سَرِ خود را ، سَرِ دیوارِ بقیع

لَعنتُ اللّه به اولادِ ابوسفیان ها
شِمرها ، حرمله ها ، در همه ی دوران ها

خواست آرام بگیرد دلِ بارانیِ او
رنگِ اِحرام بگیرد دلِ بارانیِ او
زِ لبش کام بگیرد دلِ بارانیِ او
ختمِ انعام بگیرد دلِ بارانیِ او

چوبِ نامرد رسید و به سَرَش خورد ولی...
دست کوتاه نکرد از کَرَمِ خوانِ علی

باز هم رو به بقیع ، گریه کنان... بی تابی
دست بَر سینه ، دو تا چَشم ، پُر از بی خوابی
نه حَرَم ، گنبد و گلدسته ، نه حوضِ آبی
قبرِ اولادِ علی بود و شبی مهتابی

اشک میریخت ، به لب ذِکرِ ”حسن جانی” داشت
خاطراتی زِ سَفَرهای خراسانی داشت

ناگهان مرغِ دلش راهیِ مشهد شد و بعد...
از دَرِ "شیخِ طبرسی"ِ حَرَم رَد شد و بعد...
سخت ، مشغولِ «أَأَدْخُلْ به محمد؟» شد و بعد...
اشک ، بینِ حَرَم و چَشمِ تَرَش سَد شد و بعد...

السّلام حضرتِ سلطان ، به فدایت پدرم
سال ها در پِیِ این بارگهت دَر به دَرَم

اشک میریخت ، کمی دردِ دلش وا میکرد
وسطِ گریه ی خود ، طرحِ معمّا میکرد
زیرِ لب "آمدم ای شاه" که نجوا میکرد...
دلش آرام شد و خوب تماشا میکرد

چه حریمی و عجب صحن و سرایی آقا
تو مُلَقّب به غَریبُ الغُرَبایی آقا...؟

نوبتِ جامعه شد ، لحظه ی دیدار رسید
وقتِ دل دادنِ بَر حضرتِ دلدار رسید
راه را باز کن ای گُل ، به دَرَت خار رسید
باز هم زائرِ آلوده ی هر بار رسید...

بینِ این جامعه ی گرم ، دلش پَرپَر شد
بُرد نامِ حسن و... باز دو چشمش تَر شد

داشت اطرافِ حَرَم ، مرثیه خوانی میکرد
اشک ها از دلِ او خانه تکانی میکرد
وسطِ گریه کمی یادِ جوانی میکرد
پیشِ اربابِ خودش چربْ زبانی میکرد

دست دَر پنجره انداخت ، که آرام شود
مثلِ یک مرغِ نشسته به سَرِ بام شود...

آه... از خواب پرید و جگرش تیر کشید
چند تا صورتِ قبری که به تصویر کشید...
فکر او دستِ قضا بود ، به تقدیر کشید
خواب هایش همه انگار به تعبیر کشید

زیرِ لب گفت: «حسن جان به خداوند قسم،
میشوی صاحبِ یک گنبدِ زیبا و حَرَم...»
پوریا باقری


شُرطه های مدینه بدبین اند
دلشان سنگ و دست سنگین اند

کارشان بی گناه را زدن است
زائرِ بی پناه را زدن است

حرف زخم است و استخوان،ای وای
بشکند دستهایشان، ای وای

پشتِ در آنکه اهلِ دعوا بود
قوم و خویش یکی از اینها بود

مادری بود و آهِ خونجگری
زخمیِ لشکری چهل نفری

شاخه یاسی که ریشه داشت،شکست
مادری بارِ شیشه داشت شکست
وحید قاسمی


نه ضریحی , نه رواقی و نه سقاخانه ای
چشم ها اینجا نمی بینند جز ویرانه ای

زائری اینجا نخواهد دید صحن و گنبدی
کفتری پیدا نخواهد کرد آب و دانه ی

سنگ اگر باشد در اینجا آب خواهد شد دلش
کوه خواهد بود اگر اینجا نلرزد شانه ای

چشم هایش ساغر خون دلش شد هر کسی
بی صداکرده ست نذرخاک ها پیمانه ای

روضه خواندن,گریه کردن, فاتحه ممنوع شد
پاسخش چوب است وقتی که بجنبد چانه ای

روز و شب گرم طواف قبله های خاکی اند
با دوچشم کاسه ی خون دسته ی پروانه ای

کافران مامور اجرای امور دین شدند
قبله باز افتاده در دست بت بیگانه ای

عاقبت یک روز خواهد ساخت روی این قبور
گنبدی از شعرهایش شاعر فرزانه ای
مجتبی خرسندی



وقتی که استعاره قلم را فرا گرفت..
جای حسن ع نوشت غریب و عزا گرفت..
اشکی لطیف گونه او را که بوسه زد..
با بغض و گریه دست به سوی خدا گرفت..

باز این چه شورش است که در خلق عالم است..
آه این قبور خاکی اولاد خاتم است؟؟

تعبیر میشود بخدا خوابهایمان..
روزی شود شراب عسل آبهایمان..
گردد بقیع و دورو برش یکسره حرم..
جانم فدای گنبد اربابهایمان..

گرچه حریم بهر امامان مکتب است..
اذن دخول گریه به سالار زینب است..

وقتی شکست حرمت صحن و سرای تو..
زهرا س گریست از غم بی انتهای تو..
غربت کشیده ای چقدر حضرت غریب..
جانم بسوخت زین همه درد و بلای تو..

فوج ملایکه ز غمت اشک میفشاند..
جبریل آمدو به مزار تو روضه خواند..

آن روز شوم غم به دل بوتراب ع شد..
تنها بقیع نه، خانه عالم خراب شد..
یک مشت حرمله به دل ما شرر زدند..
آری دعای عایشه ها مستجاب شد..

قلب خدا هم از غم عظمایتان شکست..
تخریب قبرهای ائمه شجاعت است؟؟

تا جان به پای ایل و تبارت گذاشتیم..
مرهم به قلب خسته و زارت گذاشتیم..
آورده ایم پرچم عباس ع را ولی..
گنبد نداشتی به مزارت گذاشتیم..

حالا بگو خدای کرم ای امیر عشق..
گریم به حال قبر شما یا که بر دمشق؟؟

گرچه ثقیل لحظهء سخت وداع بود..
کس غم نداشت، زینب کبری س شجاع بود..
اما چه بود سخت تر از آن وداع تلخ..
اینکه حریم عمه ما بی دفاع بود..

باید که خون گریست ازین غصه شیعیان..
خمپاره میزنند به گنبد حرامیان..

خمپاره ها نشست به جان امام عصر عج..
گریه ربود تاب و توان امام عصر عج..
فرقی میان زینب و زهرا که نیست، باز..
آتش زدند بر در خوان امام عصر عج..

آقا بیا! به جان رقیه س هوا پس است..
دستم به دامنت بخدا شیعه بی کس است..
عماد بهرامی



باید اینجا حرم درست کنند
چارتا مثل هم درست کنند

با امام حسن سزاوار است
چند باب الکرم درست کنند

با طلا دور مرقد سجاد
بیتی از محتشم درست کنند

به تولای باقر و صادق
صحن دار القلم درست کنند

نزد ام البنین نمادی از
مشک و دست و علم درست کنند

دودمه نه در این مکان باید
شاعران چاردم درست کنند

با کریمان "کریم خانی" ها
قطعه ی آمدم درست کنند

دور گنبد چهار گلدسته
ولی از داغ، خم درست کنند

کاش هرچیز را نمی سازند
کوچه را دست کم درست کنند

کوچه را در ادامه ی طرحِ
از حرم تا حرم درست کنند
مهدی رحیمی


فرق دارد جلوه اش در ظاهر و معنا حرم
گاه شادی، گاه غم دارد برای ما حرم

کل معصومین معز المؤمنین در عالم اند
قبرشان قبله است حالا بی حرم یا با حرم

یک حرم در زینبیه یک حرم در شهر قم
یک طرف زائر فراوان یک طرف تنها حرم

مرتضی و فاطمه از هر نظر مثل هم اند
هست تنها فرق بین حیدر و زهرا حرم

اوج غربت در کدامین داغ معنا می شود
اینکه شاهی از کفن محروم باشد یا حرم؟

فکر کن سبط نبی، حتی ندارد سنگ قبر
خادم فرزند او دارد در این دنیا حرم

شادی واهی کنید امروز را وهابیون
چون که میسازیم با قتل شما، فردا حرم

در مدینه کاخ ها با خاک یکسان می شوند
بعد از آن از دور چون دُر می شود پیدا حرم

گاه معنای حرم هرگز ضریح و بقعه نیست
داشت تعبیری دگر در روز عاشورا حرم

یک سوی زینب حرم یک سوی دیگر قتلگاه
پیر شد در رفت و آمد های مقتل تا حرم

ناله میزد مادری با اشک واویلا حسین
ناله میزد خواهری با اشک واویلا حرم
علی ذوالقدر


غصه نخور کبوتر ، دوباره پر می گیری
ایشالا از فاطمه ، اذن سفر می گیری

پر می زنی با گریه ، برای این گداها
از حرم خاکیه ، زهرا خبر می گیری

غصه نخور کبوتر ، تمومی داره دوری
هر طوری باشه باید ، بریم بقیع یه جوری

بریم با بال خاکی ، زائر مجتبا شیم
آخه حسن غریبه ، آخه تا کی صبوری؟

زخم دل مجتبی ، توی کوچه نمک خورد
نگو نگو که مادر ، بین کوچه کتک خورد

میون درب و دیوار ، گذاشتنش نامردا
یه بار شیشه داشتش ، سالم نموند ترک خورد

غم دلمو شکسته ، خون روی در نشسته
سینه ی یک پرستو ، با میخ در شکسته

اشکای دونه دونش ، میریزه روی گونش
میگه علی علی جان ، با نفسای خسته
جعفر ابوالفتحی


چارتا گل چونکه دٙرهم شد گلابش بهتر است
با همین توجیه این وادی شرابش بهتر است

چار خورشید است بر انگشتر دست بقیع
اینچنین جنس نگینش از رکابش بهتر است

در کرم در علم در بحث صبوری در اصول
مطلب این خاک از جلد کتابش بهتر است

کو ضریح و کو حرم؟اینجا فقط جاییست که
غالبا طرح سوالش از جوابش بهتر است

تا بفهمی ماجرای کوچه را مثل حسن
اصلا اینجا در زیارت اضطرابش بهتر است

مرقد و گلدسته ها خوبند اما نزد ما
کوری چشم عدو اینجا خرابش بهتر است

هرچه سوزان باشد و هر قدر با شدت بقیع
از زمین کربلا که آفتابش بهتر است

گرچه مانع می شود اما به دستی بسته نیست
اینچنین از شام و از کوفه طنابش بهتر است

حرف ها را میزنند اما سری بر نیزه نیست
پس شنیدن گاه از دیدن عذابش بهتر است

گرچه می گردد کباب از حرف، قلب ما ولی
مجلس اینجا از آن مجلس کبابش بهتر است
مهدی رحیمی


گلویم خشک از بغض است و چشمانم ز باران تر
پریشان است احوال من از حالی پریشان تر

مزار جانشینیان نبی را بی نشان کردند
و می دانند خود را از مسلمانان مسلمان تر

گمان ذره ها خاموشی خورشید بود اما
نفهمیدند بیش از پیش می گردی فروزان تر

ولی می بینم این بدکارها از کار خود روزی
پشیمانند این دنیا و آن دنیا پشیمان تر

دلت آرامگاه پنج جنت آفرین باشد
بهشتی را ندیدم از بهشت تو گلستان تر

تو را قدری نهان است ای زمین خاکی یثرب
ولیکن در وجود خاکیت قدریست پنهان تر

رسیده زائری بی جان که جان گیرد ز دیدارت
چه می بیند که برمی گردد از پیش تو بی جان تر

تو می باری به حال زائر و زائر به حال تو
تو از دل می شوی ویران تر و دل از تو ویران تر

برایت خواب ها دیدیم روزی آستانت را
بنا خواهیم کرد از طوس هم حتی چراغان تر
محمدعلی بیابانی


همیشه خاکی صحن غریبها بد نیست
بقیع،پنجره دارد اگرچه مشهد نیست

چه دستها که رسیده است تا بقبع از دور
که قد کشیدن زایر به قامت و قد نیست

نه صحن مانده نه ایوان نه آینه نه رواق
اگرچه خاک ، دلیل نبود مرقد نیست

همیشه حس زیارت حرم نمی خواهد
که گاه عرض ارادت به رفت و آمد نیست

برای بودن در زیر آفتاب اینجا
میان ماندن و رفتن کسی مردد نیست

«دعای سوته دلان مستجاب ، خواهد شد»
در این حرم که اجابت به طاق و گنبد نیست

بقیع، خاکی عشق است پس بگو شاعر
اگر به شوق ضریح آمده ، نیاید، نیست...
محسن ناصحی




درد دل ما بی تو فراوان شده آقا
دل همه امروز پریشان شده آقا

بد می گذرد زندگی مردم دنیا
بی تو همه ی سال ، زمستان شده آقا

ای باب نجات همگان دست بجُنبان
تو نیستی و بد شدن آسان شده آقا

آرامش دنیای نفس گیر ، کجایی
بدجور جهان بی سر و سامان شده آقا

حال دل بیچاره ما تا تو نباشی
مانند بقیعی است که ویران شده آقا

داده است به ما سوختگان جانِ دوباره
رویای بقیعی که چراغان شده آقا

ای کاش نمیریم و ببینیم که آنجا
چون کرببلا یا که خراسان شده آقا
محمدحسین رحیمیان

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
 
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   MySite.com صفحه اول انجمن -> کافه شعر آیینی

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
پاسخ سريع:

Very Happy Smile Sad Surprised Shocked Confused Cool Laughing Mad Razz Embarassed Crying or Very sad Evil or Very Mad Twisted Evil Rolling Eyes Wink Exclamation Question Idea Arrow
                 



افزودن امضاء به مطلب ارسالي (امضاء كاربر در بخش ويرايش مشخصات كاربر قابل تغيير است .)


 

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group

محل تبلیغات شما

محل تبلیغات شما





محل تبلیغات شما

محل تبلیغات شما





محل تبلیغات شما

محل تبلیغات شما