تعزیه خانه کرمان: تالار گفتمان

MySite.com :: نمايش موضوعات - اشعار ولادت امام حسن عسکری(ع)

اشعار ولادت امام حسن عسکری(ع)

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   MySite.com صفحه اول انجمن -> کافه شعر آیینی

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

ahmadi
کاربر جدید
کاربر جدید

وضعيت: آفلاين
14 آذر ماه ، 1393
تعداد ارسالها: 103
امتياز: 11457
تشکر کرده: 0
تشکر شده 5 بار در 4 پست


ارسالارسال شده در: جمعه، 17 دي ماه ، 1395 22:04:42    موضوع مطلب: اشعار ولادت امام حسن عسکری(ع) پاسخ همراه با اعلان

غلامرضا سازگار:

لشکر شادی گرفت ملک جهان را

کرد مسخّر همه کون و مکان را

برد به یک حمله دل پیر و جوان را

داد به جسم وجود روح و روان را

خیز و بپایش فدا کن سرو جان را

داری اگر کن نثار خوب‌تر از جان

وجد و سرور و شعف گشته عبادت

مهر فلک داده با خنده شهادت

آمده بر شیعیان دور سیادت

دور سیادت مگو صبح سعادت

صبح سعادت مگو روز ولادت

ولادت حجّت قادر منان

یازدهم اختر برج ولایت

ماه محمد جمال شمس هدایت

ابر کرم فلک جود بحر عنایت

قصّة فضل ورا نیست نهایت

کار نمی‌آید از شعر و حکایت

لال در اینجا بود منطق انسان

عروس زهرا حُدیث قرص قمر زاد

هشتم ماه ربیع پاک پسر زاد

بهر امام دهم نور بصر زاد

از شجر احمدی طرفه ثمر زاد

بلکه برای همه خلق پدر زاد

خلق به خاک درش در خط فرمان

او که به صلبش بود مصلح عالم

او که به خاکش بود چهرۀ آدم

او که ثنایش کنند آدم و خاتم

او که مدیحش بود ذکر دمادم

جنّت بی جلوه‌اش خانۀ ماتم

دوزخ در سایه‌اش روضۀ رضوان

اهل ولا سرخوش از ساغر اویند

خلق خدا جمله در محضر اویند

جن و ملک سر به سر عسگر اویند

پیر و جوان چون گدا بر در اویند

خیل نبیّین ثنا گستر اویند

بلکه خدا وصف او گفته به قرآن

علی اکبر لطیفیان:

ای حضرت معشوق ای لیلاترینم

من از همه پروانه ها شیدا ترینم

سنگ ملامت خوردۀ عشق تو هستم

یعنی میان عاشقان رسوا ترینم

تو آیه های مصحف پیغمبرانی

بهر تلاوت كردنت شیواترینم

ای كیسه بر دوش سحرهای محله

مرد كریم سامرا؛ آقاترینم

ما ریزه خوار دولت عشق تو هستیم

ای حضرت معشوق ای لیلاترینم

اندازه ی ما چشم تو دیوانه دارد

مجنون میان خانه ی ما خانه دارد

تو آشنای کوچه های آسمانی

بالاتر از فهم اهالیِ جهانی

فهمیدن شأن و مقام تو محال است

تو سرّ الاسرار نهان، اندر نهانی

رد قدم های همیشه جاری ات را

تا مرزهای بی نهایت می رسانی

وقتی که می آیی کنار جانمازت

دنبال خود خیلی ملک را می کشانی

تو ابتدا و انتها اصلاً نداری

مثل خدائی و همیشه جاودانی

ای روشنی مطلق شب های تارم

پروردگار بی مثال هر چه دارم


قاسم نعمتی:

آسمان در طلوع یک خورشید

می کند روزهای خود تمدید

این چه نوریست در افق پیدا

این چه نوریست نور عشق و امید

در سحر جلوه اش که می گوید

نور او فاطمیست بی تردید

در میان سکوت سرد حجاز

گوش دل یک صدای ناز شنید

خبری آمد از سرادق عرش

گل بریزید فاطمه خندید

پدرش دور خانه می گردد

بر لبش ان یکاد یا توحید

چشم در چشم کودکش دائم

می نماید خدای خود تمحید

تا که دستی برد به گیسویش

هر چه دلداده را کند تهدید

دیدگان حدیث روشن شد

تا که نور جمال او را دید

جبرئیل آمد و تبرک کرد

بال خود را به صورتش مالید

مثل گردونۀ زمین و زمان

با ملائک به دور او چرخید

او که باشد امیر انس و جان

سومین نسل حضرت سلطان


وحید قاسمی:

السلام علیک یا ساقی

گوشه چشمی، خراب آمده ام

اشک هایم دخیل دامنتان

زائر بارگاه میکده ام



دارم اذن دخول می خوانم

های و هوی مرا نگاه نکن

به دلم دست رد نزن امشب

روزگار مرا سیاه نکن



به سبوخانه ی نگاهت من

یازده جام می بدهکارم

چوب خطِ مرا نگاه نکن

آمدم باز نسیه بردارم



در حجاز خمار چشمانت

باغ انگور عسکری داری

باده ات کهنه کار می خواهد!

عده ای خاص مشتری داری



«بسم رب الشراب»؛ می نوشم

چه شرابی! سرت سلامت باد

همه جا را بهشت می بینم

باغت آباد، خانه ات آباد



رحمان نوازانی:

از پنجشنبه های دل من عبور كن

یك روز جمعه چشم مرا غرق نور كن

آقای پنجشنبه؛ مرا هم نگاه كن

چشمان خیس و غم زده ام را مرور كن

چیزی دگر نمانده به هنگامهٔ ظهور

ما را در این دقایق آخر صبور كن

با آخرین ستاره شب های انتظار

با یازده ستاره تو در ما ظهور كن

با اشك صیقلی بده ما را و بعد از آن

سنگ سیاه سینهٔ ما را بلور كن

ابن الرضای سوم ما یا ابالحسن

عیدی بده به دست گدا یا ابالحسن

آدم کشیده بود خودش را به التجا

غم هم نشسته بود لب جادهٔ فنا

کشتیِّ نوح هم به تکسّر رسیده بود

و می طنید یک سره دور و بر بلا

موسا که رفته بود به دریا عصا به دست!

عیسا مریض بود و به ذکر هوالشفا

آتش به قهقهه همه جا گـُـر گرفته بود

آن سو خلیل بود و دو چشمِ پر از دعا

آن غصه ها و این همه غم ها یکی یکی

گشتند کو به کو همه جا را جدا جدا

تا این که چشم شان همه افتاد سمت تو

یا نه! نگاه لطف تو افتاد ابتدا

آن سو نگاه زرد و غم انگیز غصه بود

این سو نگاه سبز و سرور آور شما

از آن به بعد سائل چشمان تو شدیم

و خوانده ایم نام تو را "سُـرّ مَـن رای"

از آن به بعد غم که به ما روی می کند

مائیم و یک نگاه تو آقایِ سامرا

ابن الرضای سوم ما یا ابالحسن

عیدی بده به دست گدا یا ابالحسن


محمد بیابانی:

دوباره پای غزل سویتان دوان شده است

حروف واژه عشقم ترانه خوان شده است

ردیف و قافیه هایم فقط به ذوق شماست

که اینچنین همه همرنگ آسمان شده است

زبان رو به سوی قبله مانده طبعم

به جان رسیده و انگار پرتوان شده است

فضای آبی شعرم نثار مقدمتان

بهار هم به قدوم شما جوان شده است

نَمی ز بارش حُسن شما و آل شما

کتاب شعر و غزلهای شاعران شده است

فضای شعر، پر از لطف بی کرانه توست

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

چه منتی به سر خلقت خدا داری

اگر به چشم زمین پای خویش بگذاری

سحاب رحمتی و پای آسمان خدا

کنار می کشد آن ساعتی که می باری

فرشتگان همه مبهوت جلوۀ رویت

چه دلربایی... عجب دلبری... چه دلداری...

تو آخرین گل یاسی که نقش هایت را

به کوچه باغ قدیمی شهر می کاری

پس از تو صبح مدینه دگر نخواهد دید

طلوع نسل خدا را زمان بیداری

لبان حضرت هادی پر از ترانه توست

کرم نما و فرودآ که خانه خانه توست



مجید لشگری:

بارها بار با دو چشم دلم، دیده ام رسم دلبری تان را

در نمازم شنیده ام گه گاه، ذکر الله اکبری تان را

من یتیم ندیدنت هستم، ای زحل! دست من به دامانت

می شود ماه! سامرا بدهی، نسیه یا نقد مشتری تان را؟

درد عشقی کشیده ام آقا! از خودم هم بریده ام آقا!

دانه دانه چشیده ام آقا! طعم انگور عسکری تان را

گرچه در کنج قلعه محصورید، گرچه از شیعیان خود دورید

بادها در بغل به عاشق ها، می رسانند رهبری تان را

گرچه زندانتان شکنجه نداشت، غیر درد و به غیر رنجه نداشت

در و دیوار قلعه می دیدند، رنج موسی بن جعفری تان را

در کنار زلال منبرتان، دوش بر دوش "احمدِ اسحاق"

عاقبت شعرواره ام آموخت، شیوه ی ذرّه پروری تان را


جواد پرچمی:

پَرِ شکسته به بالا نمی رسد هرگز

تلاش می کند اما نمی رسد هرگز

کبوتری که هوایی نشد در این وادی

به آسمان تمنا نمی رسد هرگز

اگر اجازه نیاید که تا ابد معشوق

به سوی خانه لیلا نمی رسد هرگز

چنان مقام به عشاق می دهد الله

به فکر مردم دنیا نمی رسد هرگز

مقام و سلطنت و پادشاهی عالم

به پای رعیتی ما نمی رسد هرگز

و بی ولای تو و خانواده ات آقا

کسی به عالم معنا نمی رسد هرگز

بدون گوشه ی چشم تو شیعه در محشر

به خاک بوسی زهرا نمی رسد هرگز

مسیح آل محمد ، مسیح زهرایی

به گرد پای تو عیسی نمی رسد هرگز

پَرَم به شوق هوای تو وا شده آقا

کبوتر تو به سویت رها شده آقا

زمان مستی ما انتها ندارد که

مریض عشق تو بودن دوا ندارد که

بهشتِ من تویی آقا، بهشت را چه کنم

بهشت بی گُلِ رویت صفا ندارد که

نمی دهم به بهشت خدا حریم تو را

بهشت قد حریم تو جا ندارد که

فدای بنده نوازی و مهربانی تو

سرای لطف تو شاه و گدا ندارد که

کجاست حاتم طایی ببیند اینجا را

کسی شبیه تو دست عطا ندارد که

سرای توست پذیرای آرزومندان

کسی به قدر تو حاجت روا ندارد که

میان این همه القاب نیک هیچ اسمی

صفای کنیه ابن الرضا ندارد که

تویی که آینه حی ذوالمَنَنت خوانم

عزیز قلب رضایی تو را حسن خوانم


محمد بیابانی:

دوباره عشق سمت آسمان انداخت راهم را

نگاهی باز می گیرد سر راه نگاهم را

کدام آغوش بین خویش جا داده است ماهم را

که برگردانده امشب سوی دیگر قبله گاهم را

من امشب حاجی این قبله این قبله نما هستم

من امشب بندۀ مولای سر من رئا هستم

درون سینه ام انگار شور دیگری دارم

به لطف ساقی امشب در سبویم کوثری دارم

به دستی زلف یار و دست دیگر ساغری دارم

شرابی ناب از انگورهای عسگری دارم

من امشب عشق را تکرار در تکرار می خوانم

حسن جانم حسن جانم حسن جانم حسن جانم

وزیده از پگاه شهر پیغمبر نسیمی که...

...رسیده سالهایی قبل همراه شمیمی که...

...تمام شهر را پر کرد آن فیض عظیمی که...

...خبر داده است باز از جلوه دست کریمی که...

...همان خلق و همان خو در جمالش منجلی باشد

و مثل آن حسن آرام جان یک علی باشد

نگاهت چون مسیحاییست که بر مرده ها جان است

که گاهی لرزه بر اندام مأموران زندان است

و یا ابریست که در آسمان هم حکم باران است

بگو این چشم انسان است یا از آن یزدان است

تو هم جسمی و هم جانی، تو هم ابری و بارانی

صفاتت گفت یزدانی، خدایی یا که انسانی؟

رکاب سامرا را گنبد زرد تو مروارید

حریمت کعبه آمال، قبرت قبله امید

گدایان! هرکجا هستید، امشب هرچه می خواهید

دخیل عشق بندید از همان جا بر در خورشید

اگر که سائل شهر مدینه مجتبی دارد

کسی چون عسگری را هم گدای سامرا دارد



محمد بختیاری:

عقل مجنون شود از این همه لیلایی تو

من و از دور تماشای تماشایی تو

از قدم های تو روشن شده این قلب سیاه

نیست حتا خود خورشید به زهرایی تو

دومین آینه ی حسن خدای حسنی

وقت پیدا شدنت کیست به زیبایی تو؟

باید از دین خود اعراض کند آن کس که

مست وحدت نشد از باده ی یکتایی تو

نور مطلق تویی و نیست کنارت نوری

جز خدا کیست در این پهنه به تنهایی تو

سامرا قبله ی اصحاب گدایی شده است

خوب پیداست در این معرکه آقایی تو

در حریم تو عجب نیست نباشد مرگی

مرگ هم زنده شده از دم عیسایی تو





محمود ژولیده:

مهربانا مهربانی كرده ای

خشت و گل را آسمانی كرده ای

حكمت از دل دُرفشانی می كند

با قلم قلبم تبانی می كند

چشم صحرا را مزیّن كرده ای

نور زهرا را مُبیَّن كرده ای

نُه فلك مجذوب یك دلدار ماند

هفت اقلیم از هبوط یار ماند

آن زمانی كه نه گِل نه آب بود

با تو نَه خورشید نَه مهتاب بود

دستِ ذاتت هستِ مسطور آفرید

از صفاتت چارده نور آفرید

چار و دَه مبهوت یكدیگر شدند

عَلَّم الاَسماء را از بَر شدند

نور واحد چارده تقسیم شد

سال و ماه و هفته ها ترسیم شد

چون نظر كردند بر حالات خویش

ذات را دیدند در مرآت خویش

تا مهّی ، هفته ، از اِعراب یافت

قصّة سبع مثانی باب یافت

تا دل افتد روز و شب در دامشان

ثبت شد ساعات هم بر نامشان

بوی گلهای معطّر می وزد

شنبه ها عطر محمد می رسد

یاس و سُنبل هدیة یكشنبه هاست

عطر زهرا و علی در جان ماست

گُل كند در هر دوشنبه نور عین

گاه از نور حسن گاهی حسین

هر سه شنبه می وزد عطر سه گل

سین و یاء و صاد اندر هر سُبُل

چهار شنبه موسوی گردد فضا

از رضا و باب و دو ابن الرضا

می شود لب تر ز جام عسگری

هر شب جمعه به نام عسگری

ذكر آب و ذكر باد و ذكر خاك

یا امام عسگری روحی فداك

دوستان محتاج لبخند تو اَند

جمع موجودات در بند تو اَند



غلامرضا سازگار:

ای قبله حرم، حرمِ سامرای تو

بیت الولای دل حرم با صفای تو

قرآن یگانه دفتر مدح و ثنای تو

روح ملک کبوتر صحن و سرای تو

آیینۀ جمال خداوند سرمدی

فرزند پاک چار علی، سه محمدی

رضوان بدان جلال و شرف سائل درت

خورشید سجده برده به صحن مطهرت

روح رضاست در نفس روح پرورت

نامت حسن نه بلکه حسن پای تا سرت

میراث زهد و نور هدایت ز هادیت

علم امام هشتم و جود جوادیت

معصوم سیزده ولی الله ذوالمنن

ابن الرضای سومی و دومین حسن

گل ریزد از بهشت به خاکت چمن چمن

شرمنده در ثنای تو از کوچکی سخن

دُر کلام و لعل لب گوهری کجا

وصف ابا محمدنِ العسگری کجا

انوار ده امام درخشد ز روی تو

یادآور رسول خدا خُلق و خوی تو

زیباترین دعای ملک گفتگوی تو

مسجود جنّ و انس بُود خاک کوی تو

بحری که در صدف، دُر جان پَروَرد تویی

در دامنش امام زمان پرورد تویی


مدح و منقبت امام حسن عسکری (ع)

کی می‌شود به سامره در «سرّ من رای»
گویم به هادی و تو سلامٌ علیکما

تا روز مرگ جان بدهم در ولایتان
حبّ شما طلب بکنم روزی از خدا

در فضل «ابومحمّد»‌ی ای چشمه کرم
«ابن الرضا»ست شهرتت ای معدن سخا!

صاحب لوای عسگر دین است باب تو
ای مادر عفیفه تو «سوسنِ» حیا

ای همچو بومسیلمه کذاب، خصم تو
تو از کجا و مدّعی جاهل از کجا؟

ای آفتاب یازدهم، سرّ احمدی
ای نورِ از سلاله خورشیدِ انّما

ای وارث ودیعه زهرا، امام نور
ای امتداد چشمه تطهیر تا شما

مسموم زهر خصم ولایت چنان حسن
مظلوم روزگار تویی مثل مرتضی

امروز چشم شیعه به صحن و سرای توست
فرزند نور، ای پسرت حجت خدا!

در پشت ابر، ماه تمام تو تا به کی؟
با پای خسته گرم طلب شیعه تا کجا؟

أین الامام؟ یا حسن عسگری، دخیل
در انتظار سامره توست، کربلا ...

محمد سعید میرزایی





اشعار میلاد امام حسن عسکری (ع)

زهی آن عبد خدایی که خدایی‌ست جلالش
صلوات از طرف خالق سرمد به جمالش

حسن بن علی این نجل جواد بن رضا را
که درود از علی و فاطمه و احمد و آلش

هر که بگرفته به رخ آبرو از خاک در او
اشک شوق آمده در چشم? چشم آب زلالش

هر که شد دور از او، گلشن فردوس، حرامش
هر که شد زائر او، وصل خداوند، حلالش

هر که بی‌مهرِ وی آرد به جزا طاعتِ سلمان
کلِّ طاعت به سر دوش شود کوهِ وبالش

او بوَد عسکری و عسکر او خیل ملایک
گو بیایند همه دیو صفت‌ها به قتالش

گرچه در تحت نظر بود، ولی فاتح دل شد
که روی سینه بوَد مهدی موعود، مدالش

خصمش از پا فتد و سر به در آرد ز جهنم
گر چه یک چند دهد حضرت دادار، مجالش

سجده بر تربتش آرند چه حور و چه ملایک
سائل سامره باشد چه نساء و چه رجالش

هر که رو بر حرمش کرد، جحیم است حرامش
هر که بر سامره‌اش پشت کند، وای به حالش

رَف‌رَفِ عقل کجا و پر پرواز عروجش؟
بیم دارم که به یک لحظه بسوزد پر و بالش

ز بهشت حرم سامره‌اش هر که گریزد
به خدا دیدن گلزار بهشت است محالش

وجه نادید? ذات ازلی، مصحف رویش
شاهکار قلم صنع الهی، خط و خالش

عوض خشم از او لال? لبخند ستاند
هر که با قهر کند روی به میدان جدالش

این عجب نیست که در عرش زند بانگ تفاخر
که به دور حرم سامره گردد مه و سالش

صلوات علی و فاطمه و خیل امامان
به کمال و به جلال و به جمال و به خصالش

گو بگردند ملایک همه‌جا ملک خدا را
نه توان دید نظیرش، نه توان یافت مثالش

از خدا تا ابدالدهر جدا مانده و مانَد
هر که از راه محبت نبرد ره به وصالش

خسروان تاج گذارند و دل از تخت بشویند
راه یابند اگر یکسره در صفِّ نعالش

مدح او گر زِ خلایق نبوَد می‌سزد آری
پسرش مهدی موعود زند دم ز مقالش

اگر از روی خداییش زند پرده به یک سو
مهر با جلو? خود ذره شود ماه هلالش

عالم دل شود آباد به یاد حرم او
گرچه کردند خراب از ره کین اهل ضلالش

اوست آن بنده که دارد به همه خلایق خدایی
او خدا نیست ولی وهم بوَد مات جلالش

قعر دریا و پر کاه خدایا چه بگویم
نظم من چون ببرد راه به دریای کمالش؟

به جز از مادر و جد و پدر و خیل امامان
این محال است، محال است که یابند همالش

اوست آن باغ بهاری که خزان دور ز دوْرش
اوست آن مهر فروزان که به حق نیست زوالش

ناز بر جنّت و فردوس کند در صف محشر
گر بوَد در کفن شیعه گیاهی ز نهالش

جان نهم در کف ساقی اگر از لطف و عنایت
دهدم جام و در آن جام بوَد عکس خیالش

خشک گردیده در این جامه قلم در کف «میثم»
چه بیارد؟ چه بگوید به چنین منطق لالش؟

استاد حاج غلامرضا سازگار



میلاد امام حسن عسگری

آن دلبری که بندگی ات را روا نوشت
مارا غلام حلقه به گوش شما نوشت
روز ازل مربی اشراق عاشقی
نام ترا به صفحه ی دلهای ما نوشت
آن خالقی که مهر تورا مُهر سینه ساخت
با لوح دل حدیث ترا آشنا نوشت
با جوهر طلا به شبستان آسمان
وصف ترا به خط جلی کبریا نوشت
با جان و دل ولایت تو خو گرفته است
خلاق عشق بندگی ات را سزا نوشت
صدها طواف،بی تو نیارزد به ارزنی
چون کعبه را به کوی شما مبتلا نوشت
بعد از خدا کریم ترینی امام من
از بس خدا به دست کریمت ثنا نوشت
آن خالقی که عادت احسان دهد ترا
دل را گدای سامره ی هل اتا نوشت
مارا غلام همت تو آفریده اند
ریزه خوران دولت تو آفریده اند
ای از کرشمه های تو روی بهار سبز
وز غمزه ی نگاه تو لیل و نهار سبز
تا زیر سایه ی تو کند عشق زندگی
باشد برای شیعه همه روزگار سبز
بی حسن تو بهشت صفایی نمیگرفت
جنات تجری است به آن نوبهار سبز
ای پرچمت به بام نظام جهان سه رنگ
لعل تو سرخ و چهره سپید،اقتدار سبز
این دل ز شرب آب ولای تو زنده است
باشد همیشه دور و بر چشمه سار سبز
از رعد و برق غمزه ی مژگان عاشقت
ابر بهار و عاطفه ی بیقرار سبز
گل میدمد ز مقدم خورشیدی شما
پشت لب فلک ز تو ای گلعذار سبز
بازار سرد منتظران از تو گرم شد
دارد هلال شیعه عجب انتظار سبز
شیعه دگر بهانه به دشمن نمیدهد
با دیدن بقیع دگر تن نمیدهد
تو محور حدیث شریف زعامتی
چشم و چراغ دین و اساس امامتی
احکام اهل بیت به تو میشود درست
در خاندان وحی چه والا اقامتی
روشن ترین چراغ هدایت به دست تست
تو قله ی امامت و دین را علامتی
ای زاده ی خلیل خلیلان بت شکن
در آتش فراق چه برد و سلامتی
هرچند در حصاری و تبعید جای تست
تو مظهر مقاومت و استقامتی
ای در برابر همه ی کفر یک تنه
الحق که مثل فاطمه کوه شهامتی
محراب از نماز تو بالا بلند شد
ای مقتدای سرو چه خوش قد و قامتی
شد خوشه ی طلایی گندم ز گونه ات
ای سفره دار عشق عجب با کرامتی
ای نور تو هماره نگهدار شیعیان
دلسوزی ات امان من النار شیعیان
دست قلم به پای ثنایت نمیرسد
مهر فلک به گرد عبایت نمیرسد
مهر و مه از افاضه ی ذرات نور تست
دست ستاره بر کف پایت نمیرسد
باید سپرد دسن عنان را بدست تو
بی تو کسی به مرز هدایت نمیرسد
آن مدعی که از تو اطاعت نمیکند
دستش تهی است چون به عطایت نمیرسد
حتی اگر امارت عالم شود نصیب
بی حکم تو کسی به کفایت نمیرسد
آب حیات چشمه ی مهر ومحبتت
به تشنگان بدون عنایت نمیرسد
تردید در امامت تو هرکه میکند
دستش به ریسمان ولایت نمیرسد
هرکس که بر ولی شما اعتنا نکرد
عهدش به روز عهد و وفایت نمیرسد
مهدی اگر دعا نکند وای بر دلم
دل را اگر صدا نکند وای بر دلم

محمود ژولیده



جبریل می سازد برایت بهترش را

امروز دیگر سامرا مثل یتیمی
امروز دیگر سامرا آقا نداری
در آسمان آفتابی نگاهت
آن گنبدی که داشتی حالا نداری
**
دیروز از بال و پر پروانه تو
دیدیم زیر خاک ها خاکسترش را
عیبی ندارد مرقدت گنبد ندارد
جبریل می سازد برایت بهترش را
**
ای کاش در اینجا مجالی دست می داد
پای گلوی بی صدای تو بمیرم
یک حجره و یک بستر و یک باغ لاله
خیلی دلم میخواست جای تو بمیرم
**
با چشم هایی که کبود و تار هستند
روی پسر را بیش از این دیدن محال است
ای تشنه لب با لرزش دستی که داری
آب از لب این ظرف نوشیدن محال است
**
وقتی لب این کاسه پر آب آقا
بر آستان تشنه ی دندانتان خورد
از شدت برخورد این ظرف سفالی
انگار لب های کبودت خیزران خورد

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
 
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   MySite.com صفحه اول انجمن -> کافه شعر آیینی

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
پاسخ سريع:

Very Happy Smile Sad Surprised Shocked Confused Cool Laughing Mad Razz Embarassed Crying or Very sad Evil or Very Mad Twisted Evil Rolling Eyes Wink Exclamation Question Idea Arrow
                 



افزودن امضاء به مطلب ارسالي (امضاء كاربر در بخش ويرايش مشخصات كاربر قابل تغيير است .)


 

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group

محل تبلیغات شما

محل تبلیغات شما





محل تبلیغات شما

محل تبلیغات شما





محل تبلیغات شما

محل تبلیغات شما